Saturday, January 5, 2008

بيماري خود كم بزرگ بيني!



مهربونترين و با گذشت ترين مامان و باباي دنيا رو داشت...
تو مدرسه يا شاگرد دوم ميشد يا سوم ...يكي دو بارم اول

همسرش هموني بود كه هميشه آرزوش رو داشت...

خانه ي نقلي و مرتبي كه تا عصرا پاشو ميذاشت توش خستگي تمام روز از تنش درميومد...

عاشق شيرينيجات و ترشيجات و شوريجات و البته تنديجات...

يه عالمه علاقه ي هنري داشت با يه عالمه استعداد هنري
خيلي دلرهم بود و
صبور

هميشه به گذشتش افتخار ميكرد
وجدان آرومي داشت

صبحا موقع حاضر شدن كه ميرفت جلوي آينه قدي اتاق، ته دلش قند آب ميشد و دلش مي خواست بازم وقت داشت و ادامه مي داد...

خدا رو همه جا و هميشه حس ميكرد ...دائم باهاش حرف مي زد با هاش قول و قرار ميذاشت
دوستاي زيادي نداشت ولي دوستاش واقعا دوست بودن

اون خوشبخت ترين آدم روي زمين بود...

به همين سادگي
به همين خوشمزگي

حالا اگه گفتين اون كي بود؟

3 نظرات شما:

Nazy said...

That WAS simple and delecious! The best things in this world are free or won't cost that much. True happiness comes from loving hearts. Sounds like you have it my friend, and I am so happy for you! Enjoy your lovely life my friend.

مامان رادین said...

چقدر می چسبه صبح که کامپیوترت رو روشن می کنی با یک پست دل انگیز از یک دوست خوب انرژی تمام روزت رو دریافت کنی.

يكي مثه همه said...

اينو به خودم ميگم:
بابا اعتماد به نفس!!!